خواب دیدم خواب اینکه مرده ام
خواب دیدم خسته و افسرده ام
روی من خرواها از خاک بود
وای قبر من چه وحشتناک بود
تا میان گور رفتم دل گرفت
قبر کن سنگ لحد را گل گرفت
ناله می کردم ولیکن بی جواب
تشنه بودم تشنه یک جرعه آب
بالش زیر سرم از سنگ بود
غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود
خسته بودم هیچکس یارم نشد
زان میان یک تن خریدارم نشد
هر که امد پیش حرفی خواند و رفت
سوره حمدی برایم خواند و رفت
نه شفیقی نه رفیقی نه کسی
ترس بود و وحشت و دلواپسی
امدند از راه نزدم دو ملک
تیره شد در پیش چشمانم فلک
یک ملک گفتا بگو اسم تو چیست؟
ان یکی فریاد زد رب تو کیست؟
ای گنهکار سیه دل بسته پر
نام اربابان خود را یک ببر
در میان عمر خود کن جستجو
کارهای نیک و زشتت را بگو
گفتنم عمر خودت کردی تباه
نامه اعمال تو گشته سیاه
ما که ماموران حق داوریم
نکه تو را سوی جهنم می بریم
دیگر انجا عذر خواهی دیر بود
دست و پایم بسته در زنجیر بود
نا امید از هر کجا و دلفکار
می کشیدندم به خفت سوی نار
نا گهان الطاف حق اغاز شد
از جنان درهای رحمت باز شد
مردی امد از تبار اسمان
نور پیشانیش فوق کهکشان
چشمهایش زندگانی می سرود
درد را از قلب ادم می زدود
گیسوانش شط پر جوش و خروش
در رکابش قدسیان حلقه گوش
صورتش خورشید بود و غرق نور
جام چشمانش پر از شرب طهور
لب که نه سرچشمه اب حیات
بین دستش کائنات و ممکنات
خاک پایش حسرت عرش برین
طره یی از گیسویش حبل متین
بر سرش دستار سبزی بسته بود
بر دلم مهرش عجب بنشسته بود
در قدوم ان نگار مه جبین
از جلال حضرت عشق افرین
دو ملک سر را به زیر انداختند
بال خود را فرش راهش ساختند
غرق حیرت داشتند این زمزمه
امد اینجا حسین فاطمه
صاحب روز قیامت امده
گوئیا بهر شفاعت امده
سوی من امد مرا شرمنده کرد
مهربانانه به رویم خنده کرد
گفت ازادش کنید این بنده را
خانه ابادش کنید این بنده را
اینکه اینجا این چنین تنها شده
کام او با تربت من وا شده
مادرش او را به عشقم زاده است
گریه کرده بعد شیرش داده است
بارها بر من محبت کرده است
سینه اش را وقف هیئت کرده است
اینکه می بینید در شور است و شین
ذکر لالاییش بوده یا حسین
دیگران غرق خوشی و هلهله
دیدم او را غرق شورو هروله
با ادب در مجلس ما می نشست
او به عشق من سر خود را شکست
سینه چاک ال زهرا بوده است
چای ریز مجلس ما بوده است
خویش را در سوز عشقم اب کرد
عکس من را بر دلش او قاب کرد
اسم من راز و نیازش بوده است
خاک من مهر نمازش بوده است
پرچم من را به دوشش می کشید
پا برهنه در عذایم می دوید
اقتدا بر خواهرم زینب نمود
گاه می شد صورتش بهرک کبود
بارها لعن امیه کرده است
خویش را نذر رقیه کرده است
تا که دنیا بوده از من دم زده
او غذای روضه ام را هم زده
اینکه در پیش شما گردیده بد
جسم و جانش بوی روضه می دهد
حرمت من را به دنیا پاس داشت
ارتباطی تنگ با عباس داشت
نذر عباسم به تن کرده کفن
روز تاسوعا شده سقای من
گریه کرده چون برای اکبرم
با خود او را نزد زهرا می برم
هر چه باشد او برایم بنده است
او بسوزد صاحبش شرمنده است
در مرامم نیست او تنها شود
باعث خوشحالی اعدا شود
در قیامت رنگ و بویش می دهم
پیش مردم ابرویش می دهم
باز بالاتر به روز سرنوشت
می شود همسایه من در بهشت
اری اری هر که پا بست من است
نامه اعمال او دست من است
روزى يك نفر از اعراب بيابان محضر حضرت حسين (ع) آمد و گفت: يابن رسول الله به يك خونبهاى كامل ضامن شده و از پرداخت آن عاجز شدهام، پيش خود گفتم: بروم مشكل خود را پيش بزرگوارترين مردم مطرح كنم و از او كمك بطلبم و از اهل بيت رسول الله، اصيلتر و بزرگوارتر نيافتم، لذا مشكل خودم را محضر شما آوردهام.
امام (ع) فرمود: اى برادر عرب سه مسأله از تو خواهم پرسيد اگر از يكى جواب بدهى يك سوم مال را به تو خواهم داد و اگر از دو مسأله جواب دادى دو سوم مال و در صورت جواب به هر سه مسأله، همه خونبها را به تو خواهم داد.
اعرابى گفت: يابن رسول الله (ص) آيا مثل تو از مثل من مىپرسد حال آنكه تو از اهل علم و شرف هستى؟ امام (ع) فرمود: بلى از جدم رسول خدا (ص) شنيدم، مىفرمود: «المعروف بقدر المعرفة» احسان به اندازه معرفت بايد باشد.
اعرابى گفت: حالا كه اين طور است بپرسيد اگر توانستم جواب مىدهم وگرنه از شما مىآموزم و لاقوة الا بالله.
امام (ع) فرمود: «أَىّ الاعمالِ أفضل؟»كدام عمل از همه اعمال افضل است؟ اعرابى جواب داد: «الايمان بالله» ايمان به خدا، امام فرمود: «فما النجاة من المهلكة؟»نجات از هلاكت كدام است؟ جواب داد: «الثقة بالله» اعتماد به خدا.
امام (ع) فرمود: كدام چيز مرد را زينت مىدهد؟ «فما يزيّن الرجل» گفت: علم كه توأم با حلم باشد.
فرمود: اگر آن نباشد كدام چيز زينت است؟
گفت: مال كه توأم با مروت و مردانگى باشد.
فرمود: اگر آن هم نباشد، كدام چيز زينت مرد است؟
جواب داد: فقر توأم با صبر و خويشتن دارى.
فرمود: اگر آن هم نباشد، ديگر چه چيز زينت انسان است ؟
جواب داد: صاعقهاى كه از آسمان بيافتد و او را بسوزاند، كه او به اين صاعقه اهل است .
حضرت خنديد و كيسهاى به اعرابى داد كه هزار دينار در آن بود، و انگشتر مباركش را نيز به او داد كه نگين آن به دويست درهم مىارزيد، فرمود: دينارها را به طلبكاران خود بده، انگشتر را نيز صرف مخارج خودت بكن. اعرابى آنها را گرفت و اين آيه را خواند: «الله اعلم حيث يجعل رسالته» 1
يك نفر عرب بيابانى داخل مدينه شد و گفت: بزرگوارترين كس در اين شهر كيست؟ او را به امام حسين صلوات الله عليه دلالت كردند، عرب داخل مسجد شد، ديد ابا عبدالله (ع) نماز مىخواند، او در مقابل حضرت ايستاد و چنين گفت:
لم يَخِب الان من رجاك و من
حرّك من دون بابك الحلقة
انت جواٌد و انت معتمدٌ
ابوك قد كان قاتل الفسقة
لو لاالذى كان من اوائلكم
كانت علينا الجحيم منطبقةً
هر كه امروز تو را اميد دارد و حلقه در تو را حركت دهد، نااميد نمىشود، تو اهل بخشش و اهل اعتمادى، پدرت على (ع) قاتل فاسقان بود اگر دين اسلام توسط گذشتگان شما عرضه نمىشد، جهنم ما را احاطه مىكرد.
امام (ع) با شنيدن اشعار او دانست كه انتظار كمك و مساعدت دارد، لذا به قنبر فرمودند: از مال حجاز چيزى مانده است؟ گفت: چهارهزار دينار مانده، فرمود: آنها را بياور كسى كه از ما سزاوارتر است آمده است آنگاه دو تا برد (لباس) خود را بيرون آورد، پولها را در آن پيچيد و از لاى دو آنها را بيرون آورد و به اعرابى داد، زيرا كه از او شرم مىكرد و چنين فرمود:
خذها فانى اليك معتذر
و اعلم بانى عليك ذو شفقة
لو كان فى سيرنا الغداة عصاً
امست سمانا عليك مندفقةً
لكن ربب الزمان ذو غِيَر
والكف منى قليلة النفقة
بگير اين پولها را، من از تو اعتذار مىكنم، بدان كه من به تو دلسوز و مهربانم، اگر در زندگى امروز، عصاى حكومت در دست ما بود، آسمان بخشش ما بر تو بسيار مىباريد، ليكن حوادث روزگار كارها را عوض مىكند، دست من از احسان كوتاه است .
اعرابى پولها را گرفت و گريست، امام فرمود: گويا عطاى ما را كم حساب كردى؟ گفت: نه، علت گريهام آنست كه چگونه مرگ اين بخششگر را از بين خواهد برد.2
عبدالرحمن خزاعى نقل مىكند روز عاشورا در پشت جناره پاك امام حسين (ع) زخمى ديده شد كه زخم سلاح نبود، از امام زينالعابدين (ع) از علت آن پرسيدند، فرمود: «هذا مما كان يحمل الجراب على ظهره الى منازل الارامل و اليتامى و المساكين» 3
يعنى اين زخم اثر انبانهاست كه پدرم صلوات الله عليه بر دوش مىگرفت و به خانه بيوه زنان، يتيمان و فقرا، طعام مىبرد، آرى انسانها كامل و برگزيدگان خدا چنين بودهاند.
به نقل از بلاغ نت و به قلم آقای سيد على اكبر قريشى
شعبان ماه بسیار شریفی است و منسوب است است به حضرت سید انبیا صلّی الله علیه و آله و انحضرت این ماه را روزه میداشت و وصل میکرد به ماه مبارک رمضان ومیفرمود:شعبان ماه من است هر یک روز از ماه مرا روزه بدارد بهشت او را واجب میشود .
از اعمال این ماه شریف:1-هر روز هفتاد مرتبه بگوید:استغفر الله و اسئله التُّوبه
2-هر روز هفتاد مرتبه بگوید:استغفر الله الذی لا الهَ الّا هو الرحمن الرحیم ُ الحی القیوم و اَتوبُ الیه
روایا ت است که بهترین اذکار در این ماه استغفار است . دوستان بیاییم خودمان را برای استقبال از ماه مبارک رمضان آمده کنیم
3-به فرموده ی رسو الله تصدّق و استغفاربهترین اعمال است
4- در تمام این ماه هزار با بگوید لا اله الا الله ُو لانعبدُ الا ایاه مخلصین له الدین ولو کَرِهَ المُشرکون
و ... که می توانید ادامه اش را در مفاتیح الجنان بیابید
دوستان ما با ید از الآن خود را اماده کنیم که با تامل بگوییم لا اله الا الله نیست خدایی جز الله
تا وقتی در قیامت از ما سوال میشود بتوانیم جواب بدهیم
یا علی

در غار حراء نشسته بود. چشمان را به افقهاى دور دوخته بود و با خود مىاندیشید. صحرا، تن آفتابسوخته خود را، انگار در خُنكاى بیرنگ غروب، مىشست.
محمد نمىدانست چرا به فكر كودكى خویش افتاده است. پدر را هرگز ندیده بود، اما از مادر چیزهایى به یاد داشت كه از شش سالگى فراتر نمىرفت . بیشتر حلیمه، دایه خود را به یاد مىآورد و نیز جدّ خود عبدالمطلب را. اما، مهربانترین دایه خویش، صحرا را، پیش از هر كس در خاطر داشت: روزهاى تنهایى؛ روزهاى چوپانى، با دستهایى كه هنوز بوى كودكى مىداد؛ روزهایى كه اندیشههاى طولانى در آفرینش آسمان و صحراى گسترده و كوههاى برافراشته و شنهاى روان و خارهاى مغیلان و اندیشیدن در آفریننده آنها یگانه دستاورد تنهایى او بود. آن روزها گاه دل كوچكش بهانه مادر مىگرفت. از مادر، شبحى به یاد مىآورد كه سخت محتشم بود و بسیار زیبا، در لباسى كه وقار او را همان قدر آشكار مىكرد كه تن او را مىپوشید. تا به خاطر مىآورد، چهره مادر را، در هالهاى از غم مىدید. بعدها دانست كه مادر، شوى خود را زود از دست داده بود، به همان زودى كه او خود مادر را .
روزهاى حمایت جدّ پدرى نیز زیاد نپایید .
از شیرینترین دوران كودكى آنچه به یاد او مىآمد آن نخستین سفر او با عموى بزرگوارش ابوطالب به شام بود و آن ملاقات دیدنى و در یاد ماندنى با قدیس نجران . به خاطر مىآورد كه احترامى كه آن پیر مرد بدو مىگزارد كمتر از آن نبود كه مادر با جد پدرى به او مىگذاردند .
نیز نوجوانى خود را به خاطر مىآورد كه به اندوختن تجربه در كاروان تجارت عمو بین مكه و شام گذشت . پاكى و بىنیازى و استغناى طبع و صداقت و امانت او در كار چنان بود كه همگنان، او را به نزاهت و امانت مىستودند و در سراسر بطحاء او را محمد امین مىخواندند. و این همه سبب علاقه خدیجه به او شد، كه خود جانى پاك داشت و با واگذارى تجارت خویش به او، از سالها پیشتر به نیكى و پاكى و درستى و عصمت و حیا و وفا و مردانگى و هوشمندى او پى برده بود. خدیجه، در بیست و پنج سالگى محمد، با او ازدواج كرد. در حالى كه خود حدود چهل سال داشت.
محمد همچنان كه بر دهانه غار حراء نشسته بود به افق مىنگریست و خاطرات كودكى و نوجوانى و جوانى خویش را مرور مى كرد. به خاطر مىآورد كه همیشه از وضع اجتماعى مكه و بت پرستى مردم و مفاسد اخلاقى و فقر و فاقه مستمندان و محرومان كه با خرد و ایمان او سازگار نمىآمد رنج مىبرده است. او همواره از خود پرسیده بود: آیا راهى نیست؟ با تجربههایى كه از سفر شام داشت دریافته بود كه به هر كجا رود آسمان همین رنگ است و باید راهى براى نجات جهان بجوید. با خود مىگفت: تنها خداست كه راهنماست.
محمد به مرز چهل سالگى رسیده بود. تبلور آن رنجمایهها در جان او باعث شده بود كه اوقات بسیارى را در بیرون مكه به تفكر و دعا بگذراند، تا شاید خداوند بشریت را از گرداب ابتلا برهاند. او هر ساله سه ماه رجب و شعبان و رمضان را در غار حراء به عبادت مىگذرانید.
آن شب، شب بیست و هفتم رجب بود. محمد غرق در اندیشه بود كه ناگاه صدایى گیرا و گرم در غار پیچید:
بخوان!
محمد، در هراسى و هم آلود به اطراف نگریست .
صدا دوباره گفت:
بخوان!
این بار محمد با بیم و تردید گفت:
من خواندن نمىدانم .
صدا پاسخ داد:
بخوان به نام پروردگارت كه آدمى را از لخته خونى آفرید. بخوان و پروردگار تو ارجمندترین است، همو كه با قلم آموخت ، و به آدمى آنچه را كه نمىدانست بیاموخت...
و او هر چه را كه فرشته وحى فرو خوانده بود باز خواند.
هنگامى كه از غار پایین مىآمد، زیر بار عظیم نبوت و خاتمیت، به جذبه الوهى عشق برخود مىلرزید. از این رو وقتى به خانه رسید به خدیجه كه از دیر آمدن او سخت دلواپس شده بود گفت:
مرا بپوشان، احساس خستگى و سرما مىكنم!
و چون خدیجه علت را جویا شد، گفت:
آنچه امشب بر من گذشت بیش از طاقت من بود، امشب من به پیامبرى خدا برگزیده شدم!
خدیجه كه از شادمانى سر از پا نمىشناخت، در حالى كه روپوشى پشمى و بلند بر قامت او مىپوشانید گفت:
من از مدتها پیش در انتظار چنین روزى بودم، مىدانستم كه تو با دیگران بسیار فرق دارى، اینك در پیشگاه خدا شهادت مىدهم كه تو آخرین رسول خدایى و به تو ایمان مىآورم.
پیامبر دست همسرش را كه براى بیعت با او پیش آورده بود به مهربانى فشرد و گلخند زیبایى كه بر چهره همسر زد، امضاى ابدیت و شگون ایمان او شد و این نخستین ایمان بود.
پس از آن، على كه در خانه محمد بود با پیامبر بیعت كرد. او با آن كه هنوز به بلوغ نرسیده بود دست پیش آورد و همچون خدیجه، با پسر عموى خود كه اینك پیامبر خدا شده بود به پیامبرى بیعت كرد .
سه سال تمام از این امر گذشت و جز خدیجه و على و یكى دو تن از نزدیكان و خاصان آنان از جمله زید بن حارثه، كسى دیگر از ماجرا خبر نداشت . آنان در خانه پیامبر جمع شدند و به هنگام نماز به پیامبر اقتدا مىكردند و آنگاه پیامبر براى آنان قرآن مىخواند و یا از آدابى كه روح القدس بدو آموخته بود سخن مىگفت تا آنكه فرمان " و انذر عشیرتك الاقربین"؛ «اقوام نزدیك را آگاه كن» از سوى خدا رسید.
پیامبر همه اقوام نزدیك را به طعامى دعوت كرد و آنگاه پس از صرف طعام و حمد و ثناى خداوند، به آنان فرمود:
كاروانسالار به كاروانیان دروغ نمىگوید. سوگند به خدایى كه جز او خدایى نیست، من پیامبر خدایم ، به ویژه براى شما و نیز براى همگان، سوگند به خدا همان گونه كه به خواب مىروید روزى نیز خواهید مُرد و همان گونه كه از خواب بر مىخیزید روزى نیز در رستخیز برانگیخته خواهید شد و به حساب آنچه انجام دادهاید خواهند رسید و براى كار نیكتان، نیكى و به كیفر كارهاى بد، بدى خواهید دید و پایان كار شما یا بهشت جاوید و یا دوزخ ابدى خواهد بود.
ابوطالب، نخستین كس بود از ایشان كه گفت:
پند تو را به جان پذیراییم و رسالت تو را تصدیق مىكنیم و به تو ایمان مىآوریم . به خدا تا من زندهام از یارى تو دست بر نخواهم داشت .
اما عموى دیگر پیامبر، ابولهب، به طنز و طعنه و با خشم و خروش گفت:
این رسوایى بزرگى است! اى قریش ، از آن پیش كه او بر شما چیره شود بر او غلبه كنید.
در پاسخ، ابوطالب خروشید كه:
سوگند به خداوند، تا زندهایم از او پشتیبانى و دفاع خواهیم كرد.
با این گفتار صریح و رسمى ابوطالب كه رئیس دارالندوه و در واقع شیخ الطائفه قریش بود، دیگران چیزى نتوانستند بگویند.
پیامبر آنگاه سه بار به حاضران گفت:
پروردگارم به من فرمان داده است كه شما را به سوى او بخوانم ، اكنون هر كس از شما كه حاضر باشد مرا یارى كند برادر و وصى و خلیفه من در بین شما خواهد بود؟
هر سه بار، حضرت على علیه السلام كه جوانى نو بالغ بود برخاست و گفت:
اى رسول خدا، من تا آخرین دمى كه از سینه بر مىآورم به یارى تو حاضرم.
دوبار، پیامبر او را نشانید. بار سوم ، دست او را گرفت و گفت:
این (جوان) برادر و وصى و جانشین من است، از او اطاعت كنید.
قریش به سخره خندیدند و به ابوطالب گفتند:
اینك از پسرت فرمان ببر كه او را بر تو امیر گردانید!
آنگاه با قلبهایى پر از كینه و خشم، از خانه محمد بیرون رفتند و محمد با خدیجه و على و ابوطالب در خانه ماند.
اندكى بعد، فرمان اعلام عمومى و اظهار علنى دعوت از سوى خدا رسید و پیامبر همه را پاى تپه بلند صفا گرد آورد و فرمود:
اى مردم، اگر شما را خبر كنم كه سوارانى خیال تاختن بر شما دارند، آیا گفته مرا باور مى دارید؟
همه گفتند:
آرى، ما تاكنون هیچ دروغى از تو نشنیدهایم.
آنگاه پیامبر یكایك قبایل مكه را به نام خواند و گفت:
از شما مىخواهم كه دست از كیش بت پرستى بكشید و همه بگویید: لا اله الا الله.
ابولهب كه از سران شرك بود با درشتخویى گفت:
واى بر تو، ما را براى همین گرد آوردى؟
پیامبر، در پاسخ او هیچ نگفت. در این جمع از قریش و دیگران، تنها جعفر پسر دیگر ابوطالب و عبیدة بن حارث و چند تن دیگر به پیامبر ایمان آوردند.
مشركان سخت مىكوشیدند تا این خورشید نو دمیده و این نور الهى را خاموش كنند، اما نمىتوانستند. ناگزیر به آزار و شكنجه و تحقیر كسانى پرداختند كه به اسلام ایمان مىآوردند، اما به خاطر ابوطالب از جسارت به شخص پیامبر و على و جعفر و ایذاى علنى آنان خوددارى مىكردند .
دیگران، از آزارهاى سخت مشركان در امان نماندند، به ویژه عمار یاسر و پدر و مادر و برادرش و خباب بن الارت و صهیب بن سنان و بلال بن رباح معروف به بلال حبشى و عامر بن فهیره و چند تن دیگر كه نامهاى درخشانشان بر تارك تاریخ مقاومت و ایمان مىدرخشد و خونهاى ناحق ریخته آنان، آیینه گلگون رادى و پایدارى و طنین خدا خواهى ایشان، زیر شكنجههاى استخوان سوز كوردلان مشرك، آهنگ بیدارى قرون است.
ایمان حمزه
حمزه، عموى پیامبر، مردى نیرومند و بلند بالا بود، چون راه مىرفت، به صخرهاى مىمانست كه جا به جا شود، با گامهایى استوار و صولتى كه رفتار شیر را به خاطر مىآورد. او بر اسبى غول پیكر مىنشست و كمانى سخت بر كتف مىانداخت و تركشى پر تیر بر پس پشت مىنهاد و هر روز، براى شكار، به بیابانها و كوهساران اطراف مكه مىرفت . گاه فرزندش یعلى را نیز با خود مىبرد.
غروب چون بر مىگشت، نخست خانه خدا را طواف مىكرد. آنگاه در کنار دارالندوه (شوراى قریش ) مىایستاد و آنچه از حماسههاى تكاورى و شكار آن روز در خاطر داشت، براى مردم مىگفت. مردم نیز به سخنانش گوش میدادند، چرا كه جهان پهلوان عرب بود و به ویژه قریش، او را چشم و چراغ خود مىدانست.
مكه زیر چكمه فساد له شده بود: زر و زور یك دسته و فقر و فاقه دستهاى دیگر، چهره شهر را به لك و پیسى مشؤوم دچار كرده بود كه قمار و ربا دستاورد آن و حرص و آز افزون طلبان، دستپرورد آن بود. رفا و افزون طلبى دست در آغوش هم داشت و از این وصلت نامیمون، فرزندان نامشروع فقر و فحشا و تنوع طلبى و بردهدارى و قمار و مستى و مى پرستى زاده بود و جاى نفس كشیدن وجدان و آگاهى و حقپرستى را در شهر، تنگ كرده بود.
مستمندانى كه براى گذران زندگى، تن به ربا داده بودند، به هنگام پرداخت چون از عهده بر نمىآمدند، زنان و دختران خود را به رباخواران مىسپردند و آنان، آن بیچارگان را به خانههایى مىبردند كه بر پیشانى پلید آن خانهها، پرچمى در اهتزاز بود و كامجویان را به آنجا رهنمون مىشد.
از كنار این لجنزار عفن و از فراسوى این مرداب بود كه "محمد امین" پیام آزادى انسانها را سر داد و پیداست كه زراندوزان، رباخواران، قماربازان و در یك كلمه: بت پرستان و مشركان، این پیام را نمىشنیدند و نمىتوانستند بشنوند و به آزار پیامگزار و پیروان او پرداختند.
آن روز، پیامبر بر فراز تپه صفا پیام توحیدى خود را آشكارا فریاد مىكرد و مردمان مستضعف و بردگان و محرومان بیدار دل به گفتار او گوش فرا مىدادند. ابوجهل كه از پلیدترین و كینه توزترین آزارگران قریش بود پیامبر را به دشنامهاى سخت گرفت.
محمد خاموش ماند و پاسخى نفرمود.
ابوجهل كه سكوت پیامبر او را گستاختر كرده بود، همچنان ناسزا مىگفت و دشنام مىبارید.
پیامبر، باز خاموش ماند.
سپس ابوجهل سوار بر مركب غرور و حمق با نخوتى جاهلانه به محل شوراى قریش رفت و آنجا بر سكویى نشست . او هنوز از باد آن غرور بر آماسیده بود و همه خویشانش نیز با او بودند.
در آن میان، جان پهلوان حمزه، مانند هر روز از شكار مىآمد، با قامتى استوار بر اسب نشسته بود و راست به سوى خانه خدا مىشتافت تا چون همیشه، نخست طواف را به جاى آورد و سپس به سوى مردم رود و از كارهاى آن روز خود براى آنان بگوید. اما در همین هنگام ، مردى خشمگین و شتابزده، نفس زنان خود را به او رسانید. بردهاى بود و در كنار تل صفا خانه داشت . دشنامهاى ركیك ابوجهل را به پیامبر شنیده بود و آمده بود تا حمزه را خبر كند.
اى حمزه، ابوجهل، پسر برادر تو را به باد دشنام گرفت . برادرزادهات خاموش ماند. من خود، همه آن دشنامها را شنیدم . ابوجهل از سكوت فرزند برادرت شرم نكرد و همچنان به هتك حرمت او ادامه داد و هم اكنون در محل شوراى قریش...
حمزه، دیگر چیزى نمىشنید. از اسب فرود آمد و به سوى دارالنُدوه خیز برداشت . حمیت و رادى و جوانمردى در او آتشى برافروخته بود و همچنین شیر گرسنهاى كه شكار دیده باشد با صولتى ترسناك پیش میرفت.
ابوجهل، همچنان پر باد غرور چون بشكه زباله، بر سكوى شورا نشسته بود كه ناگاه چنگ آهنین حمزه از گریبانش گرفت و او را بر پاى نگه داشت . حمزه همچنان كه شرارههاى نگاه آتشبار او بر چشمان ابوجهل مىبارید، خروشید كه :
ابوجهل، همه دشنامهایى را كه به پسر برادرم دادهاى به من گفتهاند، اینك دوباره بگو تا سزاى خود را ببینى!
خاستگاه دشنام ، از ژرفاى ضعف و كمبودى درونى است كه دشنامگزار از آن رنج مىبرد. ابوجهل، از بسیارى ترس، نمىتوانست لب به گفتار باز كند و دست و پا شكسته مىگفت :
یا ابویعلى، من، من...
حمزه، كمان را از كتف به درآورد و با كمانه آن چندان بر سر و روى ابوجهل كوفت كه خون جارى شد.
در این گیر و دار، بنى مخزوم خاندان ابوجهل مىخواستند كارى بكنند. اما ابوجهل، با حركت دست و چشم، اشاره كرد كه از جاى برنخیزند، زیرا مىدانست هیچ كس حریف جهان پهلوان نیست.
مردم جمع شدند و ابوجهل را از دست حمزه نجات دادند.
حمزه همچنان كه مىخروشید، رو به مردم كرد و فریاد برآورد:
من اعلام مىكنم كه از هم اكنون مسلمانم . پس هر كس با برادرزاده من بستیزد یا مسلمانى را آزار دهد، باید با من دست و پنجه نرم كند...
و چنین شد كه حمیت و رادى كه در كنار جارى اسلام و دوشادوش آن، در ساحل، راه خود مىسپرد به رود زد و زلال پاك به جارى خروشناك پیوست.
هجرت مسلمانان به حبشه
پناه بردن مداوم بردگان و مستضعفان و پاكدلان به آغوش آزادى بخش اسلام ، مشركان را در آزار مسلمانان چندان جرى كرد كه دیگر تحمل صدمات و لطمات و ایذاى آنان، براى مسلمانان بسیار مشكل مىنمود. پس پیامبر دستور داد كه مسلمانان به حبشه هجرت كنند.
در ماه رجب سال پنجم بعثت نخست پانزده تن از كسانى كه بیشتر مورد آزار قرار مىگرفتند (چهار زن و یازده مرد) و سپس شصت و چند نفر دیگر به سركردگى جعفر بن ابى طالب به حبشه هجرت كردند.
هنگامه هجرت یاران پیامبر پنهان نماند و قریش عمرو بن العاص و همسرش و نیز عمارة بن ولید را كه جوانى بسیار خوش قامت و زیباروى بود با هدایایى به نزد نجاشى شاه حبشه فرستاد تا شاه را وادارند كه مهاجران را از كشور خویش بیرون براند.
اما دم سرد آنان در برابر بیان گرم و گیراى جعفر در دل نجاشى نگرفت و به ویژه قرائت آیات زیباى سوره مریم در مورد این بانوى بزرگ و فرزندش عیسى علیه السلام ، نجاشى را كه مسیحى بود چنان تحت تاثیر قرار داد كه سوگند خورد از میهمانان ارجمند خود، تا هر گاه كه در كشورش بمانند، حمایت كند. نمایندگان قریش، دست از پا درازتر، بازگشتند.
قریشیان، كار محمد را جدىتر گرفتند. و چون به ملاحظه ابوطالب و حمزه و حمایت صریح آنان نمىتوانستند به محمد مستقیما آزار برسانند، میان خود معاهدهاى بستند و بر اساس آن توافق كردند كه محمد و یاران او را در تنگناى اقتصادى بگذارند. پس، پیمان نامه نوشتند كه از سوى سران قبایل قریش امضا و در كعبه آویخته شد.
پیامبر و یاران او و عموى بزرگوارش ابوطالب و همسرش خدیجه، به شعب ابى طالب كوچ كردند و در آنجا سه سال در سختترین شرایط به سر بردند. آنان در این مدت، بیشتر، از محل داراییهاى خدیجه گذران مىكردند. گاهى نیز اقوام نزدیكشان، به رغم پیمان نامه و از سر كشش خون و خانواده، پنهانى آذوقه به آنجا مىفرستادند.
پایمردى سرسختانه پیامبر و یاران او در آن مدت، عرصه را بر قریش تنگ كرد بیشتر آنان كه دخترى، پسرى، نوادهاى و یا اقوامى نزدیك در شعب داشتند، در پى بهانه بودند تا آنان را از شعب خارج كنند.
پیامبر خدا به عموى بزرگوار خود یادآور شد كه:
این مشركان، خود خسته شدهاند، اما همه از ترس پیمان نامهاى كه امضا كردهاند تن به فسخ آن نمىدهند. شما خود بروید و به آنان بگویید كه موریانه پیمان نامه و امضاها را خورده و از بین برده و تنها نام خدا بر پیشانى آن باقى مانده است، دیگر پیمان نامهاى در میان نیست تا آنان به آن پاى بند بمانند!
ابوطالب به قریش گفت:
اى شما كه برادرزاده مرا بر حق نمىدانید، اینك او مىگوید كه موریانهها پیمان نامه را از بین بردهاند و تنها نام خدا بر آن مانده است . بروید و ببینید: اگر همین گونه بود كه او مىگوید، به دین او روى آورید و بگذارید مسلمانان از شعب به شهر باز گردند؛ و اگر درست نگفته باشد، به خدا سوگند من نیز با شما همدست مىشوم و حمایت خود را از او باز پس مىگیرم.
مشركان، به سوى خانه كعبه دویدند.
شگفتا! از پیمان نامه جز عبارت كوتاهى كه نام خدا را بدان مىخواندند، باقى نمانده بود!
به این ترتیب عده زیادى ایمان آوردند، اما كوردلان و مستكبران گفتند:
این نیز جادویى دیگر است كه محمد این ساحر چیره دست ترتیب داده است!
بارى مسلمانان از تنگناى شعب رهایى یافتند.
درگذشت ابوطالب
در سال نهم بعثت، هنوز مسلمانان از رنج شعب نیاسوده بودند كه ابوطالب بیمار شد. او سرانجام یك روز روى در نقاب خاك كشید و پیامبر را در انبوه مشكلات گذارد.
روزى كه جنازه مطهر او را به قبرستان مىبردند، پیامبر پیشاپیش جنازه، آرام آرام مىگریست و مىفرمود:
اى عموى ارجمند من، تو چه قدر به خویشاوند خویش وفادار بودى! چه اندازه به خاطر خدا دین او را یارى كردى! خدا گواه است كه سوگ تو جهان را بر من تیره كرده است، خداى تو را رحمت كند و بهشت خویش را بر تو ارزانى دارد.
رحلت خدیجه، بانوى نخستین اسلام
هنوز یك هفته از رحلت ابوطالب نگذشته بود كه سختیهاى توانفرسا و طاقت سوز در شعب، آثار خود را بر خدیجه نشان داد و بانوى اول اسلام حضرت خدیجه به بستر احتضار افتاد.
مرگ خدیجه براى پیامبر كه بدو عشق مىورزید، مرگ آفتاب بود.
پیامبر، در تمام لحظههاى تلخ احتضار، از كنار خدیجه جدا نشد. چشم در چشمهاى بىفروغ او دوخت و او را دلدارى داد. سرانجام ، مرغ روح پاكش، در میان بازوان محمد، به آشیان الهى پرید.
محمد نه تنها آن روز، كه تا آخر عمر، هر گاه به یاد خدیجه مىافتاد، مىگریست.
آن روز، دخترانش را آرام كرد و خود جسد مطهر همسرش را در بقیع در خاك نهاد و با غمى گرانبار، به خانه باز گشت.
در خانه، نگاهش به هر گوشه افتاد، یاد و خاطره چندین ساله او را زنده یافت . دست آس، دیگچه، یك دو لباس بازمانده، بستر خالى او، همه و همه از شكوه معنوى زنى حكایت مىكردند كه روزگارى دراز، همه شكوه و جلال دنیایى و ثروت خویش را پاى آرمان محمد ریخت و مهر و عشق پاك و پرشورش را هم به دل گرفت و ایمان به شكوه خود را هم به دین او سپرد و در راه آن، استواریها كرد و سختیها كشید و شماتتها شنید و آزارها دید؛ اما خم به ابرو نیاورد...
پس از وفات ابوطالب و خدیجه، روزگار بر پیامبر سختتر شد.
قریش كه به احترام ابوطالب ملاحظاتى مىكردند، یكباره پرده حرمت دریدند و از هیچ آزارى در مورد شخص پیامبر و دیگر مسلمانان، خوددارى نكردند.
آن روز كه پیامبر، اندكى شتابان، با سر و روى آلوده به خاكسترى كه از بام بر سر او ریخته بودند به خانه آمد، یكى از دختران او كه هنوز داغ مرگ مادر سینه او را مىسوزاند، از دیدن پدر در آن وضع، بىاختیار بلند گریست.
پیامبر، در حالى كه خاك و خاشاك را از سر و موى عنبرین خود مىسترد، لبخندزنان، دخترش را در آغوش گرفت و فرمود:
دخترم ! مگذار غم بر دل پاك تو چیره شود، خداوند پشتیبان ماست! اینان پس از مرگ عمویم خیره سر شدهاند، اما خداوند حىّ سبحان با ماست، اندوهگین مباش، ما به راه خود ایمان داریم ، خداوند از یاورى ما دریغ نخواهد كرد.
منبع: سایت تبیان

تربیت یکی از مهمترین مقوله های مطرح و قابل توجه برای تحصیل کمالات روحانی و نفسانی می باشد که اهل بیت علیهم السلام نیز به آن بسیار سفارش نموده اند. مسئله تربیت از همان نوزادی و چه بسا از دوران بارداری آغاز می گردد. اگر بخواهیم اجتماعی سالم و امن داشته باشیم باید فرزندان خویش را درست تربیت کنیم تا جامعه ای سالم و با نشاط داشته باشیم. امامان معصوم ما برای هدایت صحیح ما در طی این طریق دستوراتی ارائه فرموده اند که ما را در این مسیر پُر فراز و نشیب دستگیری می کند. امام کاظم علیه السلام نیز جهت تربیت صحیح کودکان راهکارهایی توصیه فرموده اند که به برخی از آنان اشاره می نماییم.
" رسول خدا (ص) از فاصله انداختن بین پدر و فرزند نهى فرموده است." (1)

انسانى كه از كودكى با نماز آشنا و مأنوس شود، زودتر شیرینى عبادت و ارتباط با پروردگار را مىچشد و دیگر هرگز ذائقه دلش طعم تلخ گناه را نمىپسندد. از بُعد اجتماعى نیز نماز، نوجوان را به جماعت نیك رفتاران و پسندیدگان پیوند مىدهد و از فرو رفتن در گرداب آشنایى با آلودگان و تبهكاران بازمىدارد. نماز در نوجوانى و قبل از تكلیف، تجربهاى شیرین و جذاب است و هنگام تكلیف، احساس سختى فرایض را از انسان دور مىسازد. بدین جهت ائمه علیهم السلام فرزندان خود را، قبل از سن تكلیف، با نماز آشنا مىساختند. امام كاظم(ع) فرمود: " مروا صبیانكم بالصلاة اذا كانوا سبع سنین ..."؛ هنگامى كه فرزندانتان به سن هفت سالگى رسیدند، آنها را به نماز فرمان دهید. (3)
آن حضرت همچنین، هم زمان با وصى اصلى قرار دادن حضرت رضا(ع) سه تن از فرزندانش (عباس، اسماعیل و احمد) را در مسئولیت وصایت با امام هشتم(ع) همراه ساخت.
امام كاظم فرمود:" تستحب عرامه (6) الصبى فى صغره لیكون حلیما فى كبره؛ ... ما ینبغى ان یكون الا هكذا؛ سزاوار است فرزند در كودكى شلوغ و پرتحرك باشد تا در بزرگى صبور و بردبار شود؛ ... و جز این روا نیست. (7)
تفاوت اگر بجا و منطقى باشد، موجب پیشرفت فرزندان مىشود؛ زیرا حس رقابت سالم را در آنها تقویت مىكند. امام كاظم(ع) در مواردى میان فرزندانش تفاوت قائل مىشد. رفاعه از حضرت موسى بن جعفر(ع) پرسید: اى فرزند رسول خدا، مردى چند پسر دارد؛ آیا برتر شمردن یكى بر دیگران، درست است؟
امام (ع) پاسخ داد: "نعم، لا باءس؛ قد كان ابى(ع) یفضلنى على عبدالله"؛ بله، مانعى ندارد؛ زیرا پدرم [حضرت صادق(ع)] مرا بر عبدالله، برادر بزرگترم ترجیح مىداد. (9)
حضرت رضا(ع) نیز فرمود: پدر بزرگوارم اسماعیل را، با آن كه از عباس كوچكتر بود، در سرپرستی صدقه اموال بر عباس مقدم داشت. (10)
شیخ مفید مىنویسد: " احمد بن موسى شخصى بخشنده، بزرگوار و با ورع بود، امام كاظم (ع) او را دوست مىداشت، بر دیگران مقدم مىشمرد و مزرعه خود را به او بخشید." (11)
تفاوت نهادن میان فرزندان امرى بسیار ظریف و حساس است و نیاز به كمال دقت و ظرافت دارد؛ زیرا ممكن است فرزندان آن را تبعیض پندارند. پس والدین باید به موارد زیر دقت داشته باشند:
1- هنگامتفاوت نهادن میان فرزندان، به گونهاى رفتار كنند كه كسى آن راتبعیض به شمار نیاورد.
2- دقت كنند كه سبب برترى فرزندى كه برتر مىشمارند، كاملاً آشكار باشد.
3- در صورت امكان، امتیاز فرزند برتر را، با عباراتى سازنده، بیان كنند.
امام هفتم (ع) در مواردى حضرت رضا(ع) را بر دیگران ترجیح مىداد، او را الگوى دیگر فرزندان معرفى مىكرد و وجه برترىاش را آشكار مىساخت.
اسحاق بن موسى(ع) مىگوید: امام كاظم(ع) به فرزندانش مىفرمود: "برادرتان على(ع) دانشمند آل محمد (ص) است، درباره دینتان از او بپرسید وآنچه بیان مىكند، به خاطر بسپارید. همانا که ابوجعفر(ع) به من فرمود: دانشمند آل محمد در شمار فرزندان تو خواهد بود. كاش وى را درك مىكردم. بىتردید او همنام امیرمومنان [على] است." (12)

" شخصى [با فرزندش] خدمت رسول خدا (ص) آمد و گفت: اى رسول خدا، حق این فرزند برمن چیست؟
حضرت فرمود: نام نیكو برایش انتخاب كن، او را ادب بیاموز و در موقعیتى نیك قرار ده." [جایگاه اجتماعى مناسب برایش فراهم ساز] (13)
در حدیث دیگرى مىفرماید: شخصى همراه فرزندش خدمت پیامبر(ص) رسید و گفت: یا رسول الله، من به فرزندم نوشتن آموختم، او را به چه كارى بگمارم؟
حضرت فرمود: او را به كارى كه خشنودى خداوند در آن است بگمار و از پنج شغل بازدار: سیائى، صائغى، قصابى، حناطى و نحاسى.
مرد پرسید: "سیاء" كیست؟
فرمود: كسى كه كفن مىفروشد و براى امتم آرزوى مرگ مىكند. همانا نوزاد امت من، نزد من از آنچه خورشید بر آن مىتابد، محبوب تر است. "صائغ" كسى است كه در پى زیان (14) امت من است؛ "قصاب" ذبح مىكند تا آن جا كه رحمت از قلبش مىرود؛ "حناط" كسى است كه غذا را احتكار مىكند، همانا اگر خداوند محتكر را در حال دزدى مشاهده كند، بهتر است از این كه او را چهل روز در حال احتكار ببیند؛ اما " نحاس"- برده فروش- جبرئیل نزدم آمد و فرمود: اى محمد، بدترین امت كسانىاند كه مردم را مىفروشند.
امام كاظم (ع) بعضى از فرزندانش را چنین اندرز مىدهد:" فرزندم! بپرهیز از این كه خداوند تو را در گناهى كه از آن نهىات كرده، ببیند؛ بپرهیز از این كه پروردگار تو را از اطاعتى كه بدان فرمانت داده، دور مشاهده كند. بر تو باد به تلاش و كوشش.هرگز خود را از كوتاهى در عبادت خداوند تهى مشمار؛ زیرا خداوند چنان كه شایسته است عبادت نمىشود؛ و از مزاح بپرهیز كه نور ایمانت را مىبرد و تو را سبك مىسازد؛ و از اندوه و كسالت دور باش، كه از بهره دنیا وآخرتت جلوگیرى مىكنند.» (15)
1. باعث نشاط و شادابى اعضاى خانواده مىشود.
2. سبب استمرار نظارت پدر، كه در حیات تربیتى فرزندان ضرورى است، مىگردد؛ این امر، به ویژه امروزه كه پدران به سبب مشاغل زیاد در خانه كمتر حضور دارند، بسیار مهم است.
3. زمینه بروز استعدادها و شناخت نقاط ضعف و قوت كودكان را فراهم مىآورد.
4. میدان مناسبى براى تجلى اخلاق اجتماعى و تمرین صفات پسندیدهاى چون همكارى، تعاون، نوع دوستى، ایثار و گذشت به شمار مىآید.
5. چنانچه سفر، زیارتى باشد سبب تحكیم اعتقادات و توجه به معنویات مىشود.
على بن جعفر، برادر امام كاظم (ع) مىگوید: چهار مرتبه در کنار حضرت كاظم(ع) بودم و حضرت همراه خانوادهاش به سمت حج مشرف بودند. این سفرها گاه26 روز، زمانى 24 روز و گاه 21 روز به درازا مىكشید. (16)
حضرت حتى در لحظات پایانى عمرش نیز به تربیت فرزندانش مىاندیشید. آن بزرگوار در وصیت نامهاش نكات تربیتى مهمى به یادگار نهاده، مىفرماید: ... درباره صدقات و اموال و فرزندان وصیت مىكنم ابراهیم و عباس و اسماعیل و ام احمد و على را، به ویژه در امر زنان؛ و پسرم على(ع) در امر آنها مختار است نه پسران دیگرم. همچنین در صدقه و ثلث پدرم و درباره اهل بیتم او اختیار دارد ... من داراى اموالى هستم كه برای صدقه قرار دادهام؛ فرزندم على بدان آگاه و راست گفتار است و باید بدین وصیت عمل كند. و اگر از برخى از فرزندانم به عنوان وصى نام بردم، براى احترامشان بوده تا در اجراى وصیت شركت كنند. فرزندان و همسرانم هر یك در همان خانهاى كه هستند، اقامت و با مقدارى ثابت از صدقات معین زندگى كنند ... هیچ یك از فرزندانم حق شوهردادن دخترانم را ندارند، مگر به فرمان رضا(ع). اگر رضا ناخشنود بود و كسى بدین كار اقدام كرد، با خداوند و رسول و ولىاش مخالفت كرده و در مقام جنگ با حق برآمده است. اگر فرزندم رضا صلاح دانست، آنها را شوهر مىدهد و اگر نخواست نگه مىدارد. (18)
این مطلب اشاره ای اجمالی، به نقطه نظرات امام موسی بن جعفرعلیهماالسلام در باب تربیت فرزندان داشت. امید است پویندگان راه حق از این فرمایشات گهربار توشه ای برگیرند و در زمان مقتضی از آن استفاده نمایند.
2- مستدرك الوسائل، ج3، ص 558.
3- همان.
4- حیاة الامام موسى بن جعفر(ع)، ج 2، ص 430.
5- صبى عارم: بین العرام بالضم اى شرس (مجمع البحرین، ج6، ص113) و الشرس هو السیىء الخلق، بین الشرس (همان، ج 4، ص 78)؛ عرم عرامه: اشتد و خرج عنالحد (المنجد) در برخى كتب عرامه را تحمل سختى و مشقت كودك معنا كردهاند كه به نظر مىرسد صحیح نباشد.
6- الكافى، ج6، ص 51.
7- مسند امام كاظم (ع)، ج 1، ص 481.
8- همان، ج3، ص7.
9- عیون اخبارالرضا(ع)، ص27.
10- الارشاد، ج 2، ص 244.
11- كشف الغمه، ج3، ص107.
12- الكافى، ج 6، ص 48.
13- در نسخه تهذیب و استبصار« دین» امتى ذكر شده. (تهذیب، ج6، ص 362 / استبصار، ج3، ص96.)
14- مسند امام كاظم (ع)، ج 2، ص 391.
15- تحف العقول، ص306.
16- بحارالانوار، ج 48، ص 100.
17- عیون اخبارالرضا، ص1716.
18- بحارالانوار، ج 48، صص276- 280
دوستان خوب و جوانم در وبلاگ کانون اندیشه فرهنگی و هنری انصارالمهدی هم با ارسال پیامی مرا مرهون لطف خویش نمودند .
آری امروزه از دنیای پیشرفته و پر رمز و راز اینترنت ما را گریزی نیست و نیز باید از آن استفاده مفید برد . برای همه دوستانم آرزوی توفیق مدام دارم
پیروز باشید
نام : حسن
شهرت : عسگری زکی هادی ، سراج ، رفیق
لقب : الخاص
کنیه : ابو محمد معروف به « ابن رضا» (ع)
نام پدر :امام علی النقی (ع)
نام مادر: سوسن يا حديثه يا سليل
تاریخ ولادت : هشتم ماه ربیع الثانی سال 232 هجری یا 231 هجری
محل ولادت : مدینه طیبه
مدت امامت : 6 سال
تاریخ شهادت : هشتم ماه ربیع الاول سال 260 هجری
محل دفن : سامراء
آسمان ديده بر زمين گشوده بود و مدينه، شب انتظارش را به دست صبح اميد مي سپرد که ناگاه در صبح دمي حيات بخش آفرينش، تولدي دوباره کرد و يازدهمين روشنگرش را به هستي بخشيد. عرش به برکت ميلاد جهان افروز امام عسکري (ع) بزم شادي گستراند. تولد او موعودي را بشارت دهنده است که ظهورش، سپيده دمي است به سوي روشنايي و مرهمي برتمامي رنج ها و مقصد تمام رفتن ها و رسيدن ها.به اميد ظهورش
زندگينامه
در عصر حکومت و خلافت متوکل سفاک ترین خلفای بنی العباس ، ابومحمد حسن بن علي، امام يازدهم از ائمه عشر (ع) و سيزدهمين معصوم از چهارده معصوم (ع)، در شهر تاریخی و پایگاه نشر اسلام مدینه در خانه ی امام هادی دهمین پیشوای جهان اسلام و از یک مادر دانشمند و پرفضیلت دیده به جهان گشود مادرش بانويي صالحه و عارفه به نام سوسن يا حديثه يا سليل بود که بانوان مدینه از محضر پر فیض او بهره های علمی می بردند .
نامی که برای این مولود انتخاب گردید همتای نام جد بزرگوارش امام حسن مجتبی بود که تجدید کننده خاطرات نخستین ثمره ی باغ پر بار رسالت است .
روز میلاد مبارک او به اتفاق اغلب سیره نویسان اسلامی در روز هشتم ربیع الثانی به سال 232 هجری بود . مدت كوتاه حيات امام به سه دوره تقسيم مي گردد: تا چهار سال و چند ماهگي امام (و به قولي تا 13 سالگي) از عمر شريفش در مدينه سر برده، تا 23 سالگي به اتفاق پدر بزرگوارش در سامرا مي زيسته (او پدر بزرگوارش امام هادي (ع) در محله عسگر قرارگاه سپاه در شهر سامرا زندگي مي كردند و به عسگري لقب يافتند) و تا 29 سالگي يعني شش سال و اندي پس از رحلت امام دهم (ع) در سامرا ولايت بر امور و پيشوايي بر ستون را بر عهده داشته است.
دوران زندگی کوتاه امام حسن عسگری بر سه دوره ی مشخص تقسیم میگردد:
1- پنج سال در حجاز در شهر زادگاه خود در حضور و مراقبت پدر بزرگوارش.
2- شانزده سال در عراق قبل از دوران امامت وپیشوائی .
3- هفت سال دوران کوتاه وپربار امامت وزعامت در عراق .
سیرت امام حسن عسگری (ع)
امام حسن عسگری (ع ) بیانی شیرین و جذاب و شخصیتی الهی، باشکوه و وقار و مفسری بی نظیر برای قرآن مجید بود . راه مستقیم عترت و شیوه صحیح تفسیر قرآن را به مردم و به ویژه برای اصحاب بزرگوارش در ایام عمر کوتاه خود روشن کرد .
چگونگي انتخاب امام به امامت:
امام هادي (ع) پسر ديگري به نام ابو جعفر محمد داشت كه بنا به برخي از روايات از جمله روايتي كه شيخ طوسي در كتاب الغيبت آورده مقرر بود امامت شيعه به او برسد و امام دهم به امامت او اشارت فرموده بود....... محمدبن علي مردي پارسا و مورد احترام اصحاب پدر خويش بود اما اين پسر در زمان حيات امام از دنيا رفت و بعضي از شيعيان دين از اين بابت به انديشه فرو رفته از جمله ابوهاشم داود بني قاسم جعفري گويد من در اين انديشه بودم كه امام هادي (ع) فرمود: بلي خداوند بجاي ابوجعفر, ابو محمد (امام حسن عسگري (ع)) را امام قرار داد. همچنانكه دربارة اسمعيل (فرزند امام صادق (ع) ) و امام كاظم (ع) چنين شد. اين روايت يكي از روايات مهم دال بر نص امامت امام حسن عسگري (ع) است.
امام دهم را برادر ديگري بود به نام جعفر كه نزد شيعيان به لقب كذاب معروف شد. بعد از آنكه امام عسگري (ع) از سوي پدر به امامت منصوب گرديد. جعفر مدعي وي گرديد و شروع به كار شكني و توطئه گري و فتنه انگيزي بسيار نمود و بعد از رحلت حضرت امام حسن عسگري (ع) دعوي امامت كرد و منكر وجود امام غايب (عج) شد.
داستاني از مهابت آن بزرگ:
در حوادث رجب سال 255 ق گفته اند كه دو تن از سادات علوي حسني به نام عيسي بن محمد و علي بن زيد در كوفه شوريدند و عبدالله بن محمد بن داودد بن عيسي را در آن شهر كشتند و عده اي به سبب قتل وي گرفتار و زنداني شدند يكي از اين اشخاص ابوهاشم داوود بن قاسم جعفري است كه روايت مي كند شبي امام حسن حسن عسگري (ع) و برادرش جعفر را به زندان آوردند و جعفر زاري و بي قراري مي كرد ولي حضرت عسگري (ع) او را ساكت مي نمود.
در روا يت مذكور آمده است كه متصدي زنداني كردن امام، صالح بن وصيف يكي از سرداران معروف بوده است... مي گويند عباسيان و منحرفان از آل محمد (ص) بر صالح بن وصيف فشار آوردند كه بر امام در زندان سخت بگيرد و او گفت دو تن از شريرترين افراد را مامور اين كار كرده است اما با ديدن حسن بن علي (ع) تحول يافته و روي به عبادت و نماز آورده اند وقتي علت اين تغيير حالت را از ايشان پرسيدم گفتند: از فيض ديدار امام به اين سعادت رسيده ام او تمام روزها را روزه مي گيرد و هر شب تا بامداد به نماز مي ايستد، با هيچ كس سخن نمي گويد و جز عبادت به كاري ديگر نمي پردازد مهابت او بدان حد است وقتي كه به ما نگاه مي كند به لرزه مي افتيم و خود را به كلي مي بازيم.
موضع علمي و آموزشي امام:
مواضع علمي او (ع) در پاسخهاي قاطع و استوار در مورد شبهه ها و افكار كفر آميز و بيان كردن حق، باورشان مناظره و گفتگوهاي موضوعي و مناقشه ها و بحثهاي علمي، و همزمان با آن فعاليتها، كوششهاي ديگر از قبيل صادركردن بيانيه هاي علمي و ... (بوده است)....
كندي (ابويوسف يعقوب بن اسحاق) فيلسوف عراقي در زمان امام (ع) پيرامون متناقضات قرآن،كتابي تدوين كرد بوسيله بعضي از منسوبان به حوزه علمي او، با او تماس گرفت و كوشش او را با شكست روبرو كرد وكندي را قانع فرمود كه در اشتباه بوده است. كندي توبه كرد اوراق خود را سوزانيد.
موضع نظارت بر پايگاههاي مردمي:
ـ موضع امام (ع) در اين زمينه، نظارت بر پايگاههاي مردي خود و پشتيباني از آن پايگاهها و بالابردن درجه آگاهي آنها و مجهز كردن آن با همه اسلوبها و روشهاي پايداري و بالابردن به سطح پشتازان متعهد بود.
امام غالباً آنان را هشدار مي داد تا در دام عباسيان نيفتد ودر مصائب روزگار از نظر اقتصادي و اجتماعي به علت بدبختيها و رفتار بيرحمانه حكام كه با آن روبرو مي شدند، به آنان كمك مي رسانيد.....
ـ براي امام از مناطق گوناگون اسلامي كه پايگاههاي توده اي او آنجا بود، بوسيله نمايندگان او كه در آن مناطق پراكنده بودند اموال بسيار مي بردند و امام با دقت بسيار و با روشهاي گوناگون
مي كوشيدند تا آن امر را كاملاً از چشم دولتيان بپوشاند و به نحوي پنهاني عمل كند....
ـ دولت عباسيان در برابر ياران امام (ع) و در پايگاههايي كه پشتيبان ا بودند، قاطعانه و بيرحمانه ايستادگي مي كرد و براي از ميان برداشتن خط مشي و برنامه امام و پراكندن و اداره كردن ياران او كوششهاي فراوان بعمل آورد....
موضع امام درمقابل آن كوششها، پندگويي بود كه به ياران دلداري مي داد و مي فرمود: (تهيدست و با ما بودن، بهتر كه توانگر بودن و با غير ما بودن. كشته شدن با ما، بهتر كه زنده بودن با دشمن! ما براي هر كس كه به ما پناه آورد، پناهگاهيم و براي آن كس كه بخواهد به وسيله ما ببيند، نوريم، و آن كس را كه به ما پناه آورده، عصميتم و هر كس كه ما را دوست بدارد بحقيقت در بزرگي و مقام با ما است و هر كس كه از ما منحرف گردد، جاي او در آتش است)
موضع چهارم آماده كردن مسئله غيبت :
ـ امام حسن عسكري (ع) كه به وضوح مي ديد كه اراده الهي براي ايجاد دولت الله بر روي زمين و در برگرفتن همه جهان انسانيت و گرفتن دست مستضعفان در زمين، تا خوف آنان به امنيت خاطر تبديل گردد و خداي را عبادت كنند و هيچ چيز را شريك او نگيرند .......
ـ براين تعلق گرفته است كه فرزندش غيبت كند.......
ـ فعاليت امام حسن عسكري (ع) و برنامه ريزي او در تحقق بخشيدن هدف مزبور به دو كار مقدماتي نيازداشت:
1- مخفي كردن مهدي (عج) از چشم مردن و نشان دادن وي فقط به بعضي از خواص
2- آنكه به هر ترتيب، فكر غيبت را در اذهان و افكار رسوخ دهد و به مردم بفهماند كه اين مسئوليت اسلامي را بايد تحمل كنند و مردم را به اين انديشه و متفرعات آن عادت دهند....
بيانيه امام حسن عسكري (ع) سه شكل داشت:
الف) ...... بيانيه هاي كلي و عمومي درباره صفات مهدي (ع) از قبيل: «وقتي قيام كند، در ميان مردم با علم خود داوري خواهدكرد مانند داوري داود كه از بينه و دليل پرسشي نمي كرد».
ب) توجيه و نقد سياسي در مورد اوضاع موجود، و مقرون كردن آن به انديشه وجود مهدي (ع) و ضرورت ايجاد دگرگونيها از سوي او و از اين قبيل است: «وقتي قائم خروج كند به ويران كردن منابر و جايگاههاي خصو